یکشنبه1 مرداد91
.gif)
سلام دختر نازم. میدونی عاشقتم و الان که دارم برات این پست رو می زارم دلم برات یه ذره شده. عزیز دلم این روزا خیلی بابایی شدی. وقتی بابا می خواد بره از خونه بیرون ما پروژه داریم تا سرت رو گرم کنیم تا بابا بتونه بره. صبح ها هم که بابا مارو می رسونه اداره قبل از رفتن به کلاست باید باهات تو حیاط مهد بازی کنه. بعد یه سری تاب بازی، الاکلنگ و مخصوصاً سرسره، باز هم با ناراحتی ازش جدا میشی. یادمه وقتی 9 ماهت بود نسبت به من این طوری بودی و اصلاً بغل بابا نمی رفتی و بابا هم غصه می خورد که چرا همه دخترا بابایی هستن ولی دختر من نیست، بهش می گفتم صبر کن. خلاصه حالا برعکس شده. همیشه باید حالت گریه بگیرم تا بیای بغلم. البته در شرایط خاص فقط تو بغل من می مونی و بغل هیچ کس نمی ری. چکار کنیم تا بوده همین بوده یه روز ماهم همین کار رو با مامانمون کردیم.
انشاالله هر جا هستی خوش باشی. دوستت دارم و عاشقتم...
اینم عکسی که مامان محیا جون تو حیاط مهد زحمتش رو کشید




یکشنبه1 مرداد91
